بدون عنوان
آااااااااااااااااااااااااااااااه از این جدایی هاااااااااااااااااااااااااااااا............................... روز سه شنبه رفتیم کرمان وااااااااااای خدایا دلم میخواستم بال در میووردم تا بلکه زودتر به مامان جون آقا جون برسم آنیسای عزیزم دوری خیلی سخته تو رو خدا موقعی بزرگ شدی ازم دور نشوووووووووو. شب ساعت ٣ راه افتادیم آخه دیگه طاقت نداشتم به خدا نداشتم..........اما به بابایی میگفتم زودتر بریم تا به کارات برسی.دلم نمیمد اذیتش کنم آخه میدونم غصه میخوره. ساعت های ٦ صبح رسیدیم بماند که شما چه قدر مامانی رو توی راه اذیت میکنی و همش میخوای روی پای من باشی ........... خلاصه مامان جون سریع از خواب بیدار شد و کلی خوشحال شدن فکر نمیکردن که بریم...






